گنج

شمارهٔ ۱۲۱۴

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: ارعشق۹ بیت
ای ز سودای تو در دل رونق بازار عشقمرهم جانهاست از یاد لبت آزار عشق
دی که می رفتی به پیش عاشقان غمزه زناندیگران بسمل شدند و من شدم مردار عشق
من بدان نذرم که گر میرم به سویم بنگریبین که چون من چند کس مرده ست در بازار عشق
تیغ خود بگذار تا وام تو بگذارم، از آنکوام معشوق است سر بر گردن عیار عشق
هر زمان از صید فتراک تو غیرت می برمکانچنان من بر نبستم خویش در دربار عشق
عاشق از بر زیستن میرد، رخش بنمای سیرتا بمیرد زان مفرح جان کنان بیمار عشق
از دعایت من چو، ای زاهد، نگشتم نیک بختتو بیا، باری چو من بدبخت شو در کار عشق
آنکه بیداریش بهر خواب خوش با شاهد استشاهدش دان آنکه حق است این چنین بیدار عشق
خسروا، با جان و دل هم قصه جانان مگویزانکه نتوان گفت با نامحرمان اسرار عشق