گنج

شمارهٔ ۱۱۷۵

وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)قافیه: اهش۷ بیت
دیدم چو آفتابی در سایه کلاهشسایه گرفته مه را زان طره سیاهش
از بس که در کلاهش بر دوختم دو دیدهبادامه ای نشاندم بر پسته کلاهش
او چشم داشت بر من، من زلف او گرفتمتا بو که زنده مانم زان غمزه در پناهش
دل رفت و در زنخدانش آواز دادم او راگفت اینکم معلق در نیمه راه چاهش
بنوشت عارضش خط از بهره عرض خوبیآنکه به گرد عارض صف می کشد سپاهش
من چشم می نیارم کز وی نگاه دارمیارب مگر تو داری از چشم من نگاهش!
کرد آن گنه که خسرو بخشیده خواست بوسیبخشید نیست، جانا، گر هست این گناهش