گنج

شمارهٔ ۱۱۳۷

کار دلم از دست شد، ای دلربا، فریادرستنها فراقم می کشد، آخر بیا، فریادرس
تا چند بر من دمبدم از هجر عاشق کش ستمبهر منت گر نیست غم، بهر خدا فریادرس
ظلمی است شب تا صبحگه بر ما که نتوان گفت، وهبگذشت چون از اوج مه فریاد ما، فریاد رس
تا کی رقیبت هر زمان در خون ما گوید سخنیا هم به دست خود ز ما خونریز یا فریادرس
تا از تو دلبر مانده ام بی خواب و بی خور مانده امچون در غمت درمانده ام، درمانده را فریادرس
شد جام عیشم بی صفا جایم لگدکوب جفابگذشت چون عمر از وفا، ای بی وفا، فریادرس
آن هر دو چشم دلستان از عالمی بربود جانیک جان خسرو را ازان هر دو بلا فریادرس