شمارهٔ ۱۹۹۰
هزار شکر خدا را که چون تو دلدارینمود روی به من بعد مدتی یاری
کنون زبون خیالات غمزه های تواممیان مجلس مستان چنانکه هشیاری
تو یوسفی و من از نقد جان خریدارتبیا بگو که نیابی چو من خریداری
اگر چه حسن تو از آفتاب اندک نیستولی ز حسن تو اندک ترست بسیاری
اگر چه بار جفای تو هر کسی نکشدمن ضعیف جفاکش همه کشم باری
هزار طعنه چه گویی که از سرم برخیزکس این سخن نکند خاصه با تو چون یاری
جفا کنی وز من عذرخواهی از شوخیچه می کنی و چه می خواهی از گرفتاری
زبان باین قدری رنجه دار بر خسروکه گر بگویدت آن منی بگو آری