گنج

شمارهٔ ۱۰۴۰

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: اید۹ بیت
جهان به خواب و شبی چشم من نیاسایدچو دل به جای نباشد، چگونه خواب آید؟
غلام نرگس نامهربان یار خودمکه کشته بیند و بخشایشی نفرماید
چو مایه هست زکاتی بده گدایان راکه مال و حسن و جوانی به کس نمی‌آید
کسی که در دل شب خواب بی غمی کرده استبر آب دیده بیچارگان نبخشاید
هلاک من اگر از دست اوست، ای زاهدتو جمع باش که عمر از دعا نیفزاید
چه کم شود زتو، ای بی وفای سنگین دلبه یک نظاره که درمانده ای بیاساید
دلم مشاهد ساقی و روی در محراببیار می که ز تزویر هیچ نگشاید
ز من مپرس، دلا، گر تو توبه می شکنیکه مست و عاشق و دیوانه را همین شاید
به زندگی نرسد چون به ساعدت خسروبکش، مگر که به خون دست تو بیالاید