شمارهٔ ۱۰۷۴
ای دل، ز بتان دو دیده برگیراندیشه ز عالم دگر گیر
تا شحنه غم ترا درین راهسر بر نگرفت، پای برگیر
شور و شر بیخودیست اینجابا خود شو و ترک شور و شر گیر
نی نی غلطم که چون اسیراندنباله جعدهای ترگیر
گر درد سریت هست از عشقبا درد بساز و ترک سر گیر
سرباز مکش ز پای خوبانگر بی سپر است، بی سپر گیر
خاکی که بر او بتی گذشته ستاز مردم دیده در گهر گیر
خاری که بر او گلی نشسته ستدر دیده میل سرمه برگیر
ور عقل رهت زند به کویشترک من مست بی خبر گیر
خسرو، بنشین و دختر رزبا خوش پسران سیمبر گیر