شمارهٔ ۱۳۸۰
دوش رخ بر آستانش سوده امگرد دولت را بر او اندوده ام
جان بهانه جوی و می بینم رختبین که من بر خود چه نابخشوده ام!
از درت سنگی زدندم نیم شبسگ گمان بردند و آن من بوده ام
درپذیر، ای کعبه، چو مردم به راهگر نکردم حج، رهی پیموده ام
کشت هجرم، خونبهایم این بس استکاین قدر گویی که من فرسوده ام
دیدنت روزی به خوابم هم مبادکه شبی در هجر تو نغنوده ام
مستی خون خوردن است این در سرمتو همی دانی که خواب آلوده ام
دل بسی جان می کند با من به عشقدر تب غمهاش از آن افزوده ام
ازتری خواهد چکیدن، گوییاآن لبان لعل کش بستوده ام
غم بکشت و پرسیم، خسرو، چه حال؟شکر کز لطف تو بخت آسوده ام