گنج

شمارهٔ ۱۶۵۴

خلقی همه در شهر و مرا جا به دگر سوهر کس به رهی و من تنها به دگر سو
بینم چو به راهش بدوم، پاش بگیرمدستم به دگر سو رود و پا به دگر سو
وه این چه زمان بود که کردیم وداعشکو رفت به سوی دگر و ما به دگر سو
رو می ننهد خسته دلم جز به وی آریهر کسی رود از بهر تماشا به دگر سو
صوفی، مدهم پند که رو از سر کویشزیرا که نخواهم شد ازینجا به دگر سو
جان برد و من از دل طلبم، وه که چه طرفهدامم به دگر سو و تقاضا به دگر سو
او رفت و من از بیخودی خویش ندیدمکو باز سوی خانه بشد یا به دگر سو
در عشق عفاالله طلبم وصل تو، زشت استمعشوق دگر سو و تمنا به دگر سو
آیا بود آن روز که با هم بنشینیمآشوب دگر سو شده، غوغا به دگر سو
گر کام رسد ور نرسد، دوست بسنده استخسرو نرسد از رخ زیبا به دگر سو