شمارهٔ ۱۱۳۴
یا مرا قربانی آن چشم شوخ و شنگ سازیا تماشا گاه جانم آن رخ گلرنگ ساز
زان همه دلها که از خوبان ربودی گرد خویشتا نبیند چشم اغیارت حصار سنگ ساز
دعوی خون بر لبت بسیار شد، بهر خداخنده شیرین کن و پس غنچه را دل تنگ ساز
ما نه ایم آنها که از چنگ تو جان خواهیم بردخواه با ما صلح جوی و خواه با ما جنگ ساز
یار اگر دشنام گفت، ای دل، به خون بنویس، پسبر مثال بخت خود توقیع نام وننگ ساز
ما و رسوایی و بدنامی و بی ننگی عشقای سلامت جوی رو، با عقل و با فرهنگ ساز
چون سرود عشق شد ورد من، ای مطرب، دمیرشته تسبیح من بستان و تار چنگ ساز
خسروا، از عشق بازان چند جانی وام کنوانگهی با عادت آن چشم شوخ و شنگ ساز