شمارهٔ ۹۷۴
صبح پیش رخ تو دم نزندسرو پیش قدمت قدم نزند
نقش شیرینت بیند ار شاپورگر چه تیغش زنی قلم نزند
خضر پیش لبت به آب حیاتلب چه باشد که دست هم نزند
نرگست چون سپاه غمزه کشدعقل جز خیمه در عدم نزند
سر من و آستان تو، هر چندکه مسلمان در صنم نزند
تنم از بار عشق تو خم شدکیست کز بار عشق خم نزند
صبر کم می زند قدم زین سویاینچنین کو که پای کم نزند
چشم می زن ز دیده بر خسروکه به شب پلک خود بهم نزند