گنج

شمارهٔ ۱۷۱۳

ای در دل من چو جان نشستهدر سینه درون نهان نشسته
بالات که راست کرده تیری ستتیری ست به مغز جان نشسته
من رفتن جان چگونه خواهمتو شوخ چو در میان نشسته
جان بر لبم آمد و نرفتهتا نام تو بر زبان نشسته
من غرقه و دست و پا زنان، وایمی خند تو بر کران نشسته
ای خاک، به زاریم مکن دورگردی ست بر آستان نشسته
عشاق کشی چو بر در تستخسرو به امید آن نشسته