شمارهٔ ۱۵۸۶
باز آمد آن که سوخته اوست جان منخون گشته از جفاش دل ناتوان من
هر چند بینمش، هوسم بیش می شودروزی در این هوس رود البته جان من
آنجا طلب مرا که بود گرد توسنشروزی اگر ز خاک نیایی نشان من
ای زاهد، آن قدر که دعا می کنی مرانامش بگوی بهر خدا از زبان من
داغ غلامی تو دریغم بود از آنهیچ است و باز هیچ بهای گران من
بیگانگی مکن چو در آمیختی به جانجان خود از آن تست و خلاص تو آن من
گفتی «حدیث بوسه تو دانی، ز من مپرسزیرا نگنجد این سخن اندر دهان من »
چون نالم از غم تو که پرورده وی استگر بشکنند بند ز بند استخوان من
ای مهر آرزوی، ز خسرو بتافتیشرمت نیامد از من و اشک روان من