شمارهٔ ۱۷۹۲
آن دل خراب شد که تو آباد دیدهایوان سینه غم گرفت که تو شاد دیدهای
بازارِ عیش و خانهٔ هستی و کویِ عقلویرانهها شد آن همه کآباد دیدهای
عمریست تا به دامِ بلایی اسیر ماندآن جانِ نازنین که تو آزاد دیدهای
نزدِ من، ای حسود، تو بایستیی کنونتا خان و مانِ دل همه بر باد دیدهای
ای پندگوی، همرهِ من در عدم نهایتا از غمِ وِیَم علف و زاد دیدهای
ای مرغِ عاشق ار تو بدانستهای وفادر رنجِ خویش راحتِ صیاد دیدهای
خسرو، به بوستان چه رَوی دل دگر طرف؟کاش از نخست در گل و شمشاد دیدهای