شمارهٔ ۱۸۷۶
گاهم ز غمزهها هدف تیر میکنیگاهم زبون چشم زبون گیر میکنی
من جامه کاغذین کنم از رشک کاغذتکان را چو برگ که هدف تیر میکنی
خونها که میخورانیم، از تو بدین خوشمگویی به کام من شکر و شیر میکنی
شب گوییا به خواب لبم بر دهان تستاین خواب را بگو که چه تعبیر میکنی؟
من از غمت خمیده، تو گویی جوان شدیخوش خندهایست اینکه به تدبیر میکنی
گفتی بلا رسد که به خواریت میکشدجان عزیز من، تو چه تقصیر میکنی؟
هردم مگو، ز یاری خسرو مراست شکزیرا سخن مخالف تقدیر میکنی