گنج

شمارهٔ ۶۸۹

باز باد صبح بوی آشنایی می دهدآب چشم مستمندان را روایی می دهد
بین که چندین زاهد از خلوت برون خواهد افتادباد را کان زلف شغل عطرسایی می دهد
ای رخت آشوب و چشمت فتنه و زلفت بلادل نگر کو با کیانم آشنایی می دهد
هم به حق دوستی کت دوست می دارم به جانخوی تو گرچه نشان بی وفایی می دهد
وه که باری روی زیبا باز کن تا بنگرمتا هنوزم دیده لختی روشنایی می دهد
آمدم بر آستان دولتت امیدوارکیست کو درویش را راه گدایی می دهد؟
گفتی از دست فراق ما نخواهی برد جانتو چه گویی خود که ما را دل گوایی می دهد؟
خود مکن بیگانگی با ما، چو می دانی که چرخآشنایان را ز یکدیگر جدایی می دهد
خون خسرو رایگان مزد رقیبت بر من استگر به یک شمشیرم از دستت رهایی می دهد