شمارهٔ ۱۱۹۵
او می رود و عاشق مسکین گرانشچون مرده که در سینه بود حسرت جانش
بی مهر سواری که عنان باز نپیچدآویخته چندین دل خلقی به فغانش
ناخوش همی آزارد و یا طالب خونی ستای خلق، بگویید به جوینده نشانش
یادست که در خواب شیش دیده ام، امااز بی خبری یاد ندارم که چسانش
یادش دهی، ای باد، گهی نام گداییتا دولت دشنام برآید ز زبانش
بسیار بکوشم که بپوشم غم خود، لیکآتش چو بگیرد نتوان داشت نهالش
از ناله ام ار خلق نخسپد، عجبی نیستاز بخت خودم در عجب و خواب نگرانش
خسرو، نگرانیش همه بر دل خود گیرکوری دلی را که نباشد نگرانش