شمارهٔ ۱۱۹۴
آن چشم سخنگو نگر و آن لب خاموشوان تلخی گفتار و شکر خنده خون نوش
رسوا شدم از حالت خود زان که همه جاسترخساره به گفتار و من دلشده خاموش
پوشیده نماند آتش من در تن چون کاهآن شعله برآمد که نهفتیم به خس پوش
من دانم و جانی که به تن کاش نه بودیتا هجر چسان کرد سزای دل من دوش
تو خواه، دلا، خون شو و خواهی برو، ای جانکان شوخ نخواهد شدن از سینه فراموش
ای دام فلک زلف تو، دل ها چه کنی صید؟یوسف که عزیز است به قلب دو سه مفروش
عمرم شد و روزی به رخت سیر ندیدمزیرا که تو می آیی و من می روم از هوش
انبوه گدایان جمال است به کویتمپسند که محروم شوم کشته در آن جوش
آتش بودم بی تو به آگنده دوزخگر لاله کشم در بر و گر سرو در آغوش
گر لطف و کرم نیست، کم از ضربت تیغیباری برهد این سر تنگ آمده از دوش
از ره زدن خسرو اگر منکری، ای شوخآن دزد سیه را چه نشانی به بناگوش!