شمارهٔ ۱۱۲۹
دمید صبح مبارک طلوع، ساقی، خیزبه دلخوشی می صافی به جام روشن ریز
شراب و شاهد و مطرب به مجلس آر، کنونکه در صبوح نشسته ست صوفی گه خیز
چو رفت توبه ام، ار صاف نیست، درد سیاهبیار و در کله صوفیانه من ریز
به درد عشق بمیرم، ولی دوا چه کنم؟ز روی خوب میسر نمی شود پرهیز
ره حجاز بزن، گریه خرابی من!نشان هجر و بیابان ببر ز راه حجیز
پیاله ام به لب و خون چکان ز دیده منچه خوش همی خورم آن باده های خون آمیز
بکش مرا ز تن و از فراق باز رهانکه زنده گردم ازین مردن خیال انگیز
مدام جرعه خود ریز بر سر خسروز بعد مردن و بر گور بالشش آویز