شمارهٔ ۱۲۷
بی شاهد رعنا به تماشا نتوان رفتبی سرو خرامنده به صحرا نتوان رفت
دی رفت سوی باغ و ندانست غم مااین نیز ندانست که بی ما نتوان رفت
صحرا و چمن پهلوی من هست بسی، لیکهمره شو ای دوست که تنها نتوان رفت
کردیم رها جان و دل از بهر رخت، زانکبا غمزدگان سوی تماشا نتوان رفت
ماییم و سر کوی تو گر پیش نخوانیاینجا بتوان مرد و ازینجا نتوان رفت
گفتم که ز کویت بروم تا ببرم جانگفتن بتوان جان من، اما نتوان رفت
ای قافله، در بادیه ام پای فرو ماندبگذر که در کعبه به این پا نتوان رفت
مپسند که در پیش لبت مرده بمانمتا زیسته از پیش مسیحا نتوان رفت
خسرو، پس ازین مذهب خورشید پرستیمؤمن شده در قبله ترسا نتوان رفت