شمارهٔ ۱۳۷۱
دل صد پاره که صد جا گرهش بر بستمنقد عشقی است که در هر گرهی در بستم
جز به خون جگر این چشم گهی بسته نشدحاصل این بود که من از دل خود بربستم
دلم از خوی بد خویش به زنجیر افتادتهمت بیهده بر زلف معنبر بستم
دل من بسته زلفی شد و نگشاید بازکه گشاید که هم از خون گرهش در بستم!
زی خرابات، شدم گفت سبوکش، میزنسر به دیوار که من میکده را در بستم
من که پا تابه همت کنم از اطلس چرخافسر جم نگر این ژنده که بر سر بستم
خسروا، عشق در آمد به دلم، مژده تراکه به دم شهپر جبریل منور بستم