شمارهٔ ۱۵۲۷
از همچو تویی برید نتوانبر تو دگری گزید نتوان
تا چند کشم جفایت آخرمحنت همه عمر دید نتوان
زین پس من و جور عشق و تسلیمکز آمده سر کشید نتوان
غم سینه بسوخت، چون توان کرد؟خود پرده خود درید نتوان
یاران عزیز، پند گویندگویند، ولی شنید نتوان
من کز پی خواریم چه تدبیر؟عزت به درم خرید نتوان
بی یاری بخت کام دل نیستبی پر به هوا پرید نتوان
ایوان مراد بس بلند استآنجا به هوس رسید نتوان
این شربت عاشقیست خسروبی خون جگر چشید نتوان