شمارهٔ ۱۰۹۸
ای رخت از مه جهان آرای تروی لبت از می نشاط افزای تر
تر کنم جان در رهت چون ره رویکاب می ریزد ازان بالای تر
مانده گشتی ار چه از خون دل ریختنخوی بریز از عارض زیبای تر
خون خود جویم همی، تا در تو دیداز که؟ زین چشم جگر پالای تر!
مردم چشمم نیاساید ز خوابزانکه هستش روز تا شب جای تر
در غمت آب از سر خسرو گذشتگر چش از دریا نگشتی پای تر