شمارهٔ ۱۷۵۹
ای رخت شمع حسن برکردهشب عشاق را سحر کرده
مه به زلف تو گم شده، خود رامی بجوید چراغ بر کرده
لب تو بر شکر نهاده خراجچشم تو اندکی نظر کرده
تن من نی شد و خیال لبتبند بندم چو نیشکر کرده
عکس دندان تو به طرف دهنقطره اشک را سحر کرده
پختگی دلم که پر خون استدمبدم از غم تو سر کرده
بی خبر کرد ناله گوش مرالیک گوش ترا خبر کرده
بینمت یک شبی به خانه خویشچو مهی سر به عقده در کرده
تو چو آب حیات بر سر منمن به پای تو دیده تر کرده
خسرو اندر میانت پیچیدهموی را خم ز مو کمر کرده