شمارهٔ ۱۸۵۴
آن نه روییست که ماهی ست بدان زیباییوان نه بالاست، بلاییست بدان رعنایی
گر سر زلف سیه بازگشایی، چه عجبکه شود مشک تتار از غم تو شیدایی!!
بر دل من غم زلف تو گره بر گره ستبا تو بگشایم اگر پیش کسی نگشایی
مردم چشمی و شد خانه چشمم تاریکتا تو در خانه دیگر شدی، ای بینایی
سوی دیوار چه آیی که نیاید، صنماهیچگه صورت دیوار بدین زیبایی
هم بدان بام چو مهتاب طوافی مکنآفتابی تو، چرا بر سر دیوار آیی؟
چند از دور، حبیبا، به سوی من نگریچند هر ساعتی از خویشتنم بربایی
بخت یاری دهدم، گر تو به من یار شویدولتم رو بنماید، چو تو رو بنمایی
دوش پیغام تو بر ما برسیده ست، امروزجان به شکرانه فرستیم، چه می فرمایی؟
بکشیدم سر زلف تو و خسرو داندآنچه من می کشم امروز بدین تنهایی