شمارهٔ ۱۴۱۷
با تو چه روز بود که من آشنا شدم؟کز روزگار صبر و سلامت جدا شدم
هر دم به خون دیده خود غرقه می شوممن خون گرفته با تو کجا آشنا شدم؟
از من قرار و صبر، ندانم کجا شدند؟من خود ز خویش هیچ ندانم، کجا شدم؟
از بس که گم شدم به خیالات زلف توموری بدم که در دهن اژدها شدم
بارم نبود کوه غم، اما به بوی تودر زیر بار منت باد صبا شدم
ای پندگوی، تا رخ او را ندیده ایبگریز و جان ببر تو که من مبتلا شدم
او رخ نمی نمود، به زاری بدیدمشمن خود برای جان و دل خود بلا شدم
هر دم به داغ هجر چو عیشم عذاب بودباری ز ننگ زیستن خود رها شدم
خسرو به بندگیت غلامی ست بی بهاخاصه کنون که بنده تو بی بها شدم