شمارهٔ ۸۹۴
مهی گذشت که چشمم خبر ز خواب نداردمرا شبی ست سیه رو که ماهتاب ندارد
به جان دوست که مرده هزار بار به از منکه باری از دل بدخوی من عذاب ندارد
تو ای که با مه من خفته ای به ناز، شبت خوشمنم که روز مراد من آفتاب ندارد
چه گویمت که بخوابم بس است دیدن رویتمخند بیهده بر بیدلی که خواب ندارد
نه عقل ماند و نه دانش، نه صبر ماند و نه طاقتکسی چنین دل بیچاره خراب ندارد
به کوی تو همه روی زمین به گریه بنشستمهنوز بر در تو روی زردم آب ندارد
ز حال خسرو پرسی، چه پرسیش که ز حیرتبه پیش روی تو جز خامشی جواب ندارد