شمارهٔ ۱۵۳۸
مانا که بگشاید دلم، بندی ز گیسو باز کنگم گشتگان عشق را پنهان یکی آواز کن
غمهاست در هر دل ز تو، هر یک به دیگر چاشنیما نیز گرم ذوق غم با هر یکی انباز کن
گو تا مرا در کوی تو سوسند پیش عاشقانبازار تو چون گرم شد، بر من دو دیده باز کن
گه جان درون و گه برون، کارم مگر یکتا شودنازی که اول کرده ای، یک بار دیگر باز کن
پیش رقیب کافرت در داد ما را چشم توگر ذکر کشتن می کنی، هم ذکر آن غماز کن
باز آمد این باد صبا، آورد بویی از چمنای مرغ جان، بشکن قفس، هم سوی او پرواز کن
بگشاد عشق از دیده خون، نالان شو، ای شخص نگونآمد شراب تو کنون، جنگ کهن را ساز کن
چون زاهد ما توبه را بشکست، عاشق شد تراخواهی برو جرعه فشان، خواهیش سنگ انداز کن
گر بت پرستان را رسد بر تارک از خواری لگدآغاز آن، ای محتسب، زین پیر شاهد باز کن
خسرو، تو بر وی کی رسی، لیکن به کویش کن گذردر خاک با هر ذره ای بنشین، بیان راز کن