گنج

شمارهٔ ۱۰۰۱

چو آن شوخ شب در دل زار گرددمرا خواب در دیده دشوار گردد
دلم گرد آن زلف گردد همه شبچو دزدی که اندر شب تار گردد
شب و روز گردد در آن کوی جانمچو بادی که بر بام و دیوار گردد
بلایی جز این نیست بر جان مسکینکه آن شوخ در سینه بسیار گردد
مرا کشت و بیداری بخت ما راهوس هم نیاید که بیدار گردد
طبیبم همان به که سویم نیایدکه ترسم ز درد من افگار گردد
چو بیزار شد یار، جان کیست، باریرها کن که او نیز بیزار گردد
گرفتار از طعن بدگوی، یارببه روز بد من گرفتار گردد
چگونه کند وصف آن روی خسروکه در دیدنش عقل بیکار گردد