شمارهٔ ۸۳۹
اهل خرد که از همه عالم بریدهاندداند خرد که از چه به کنج آرمیدهاند
دانندگان که وقت جهان خوش بدیدهاندخوش وقتشان که گوشه عزلت گزیدهاند
محرم درون پرده مقصود نیستندجز عاشقان که پرده عصمت دریدهاند
برتر جهان به جاده همت که کاهلندآن بختیان که سدره و طوبی چریدهاند
در بیضه پر مرغ بروید، برون تر آیکت پر دهد، کزان به بلندی پریدهاند
جان نیز هست با دگران این گروه راکز بهر عزم عالم وحدت پریدهاند
نارفته ره، رونده به جایی نمیرسدناچار رفتهاند ره، آنگه رسیدهاند
وان جان کنان که در غم مال است جانشانجان دادهاند و پارهخاکی خریدهاند
خسرو، مگوی بد که درین گنبد از صداخلق آنچه گفتهاند، همان را شنیدهاند