گنج

شمارهٔ ۱۲

درآمد در دل آن سلطان دل‌هادل من زنده شد زان جان دل‌ها
همی‌کارد به کویش تخم جان خلقکه می‌بارد از آن باران دل‌ها
ز بس دل‌ها که در کوی تو افتادشده زاغ و زغن مهمان دل‌ها
به گرما از سواد چشم من کنسیه چتر خود، ای سلطان دل‌ها
زهی مهتاب عالم‌سوز کافگندرخت در عرصه ویران دل‌ها
عذابی دارم از تو گرچه هستیز رحمت آیتی در شأن دل‌ها
نگویم درد خود کس را که نشناختطبیب کالبد درمان دل‌ها
تو می خور گرچه مشتاقان کبابندبه روی آتش سوزان دل‌ها
دل خسرو شد از نو بت‌پرستیتو تا بردی همه ایمان دل‌ها