گنج

شمارهٔ ۲۱۷

قافیه: رفت۹ بیت
برگ ریز آمد و برگ گل و گلزار برفتسرخ رویی رخ لاله و گلنار برفت
سرو بشکفت و چمن سبز شد و نرگس خفتگو، برو، از بر من این همه، چون یار برفت
نزد من باد خزان دوش غبار آلودهآمد و گفت که سرو تو ز گلزار برفت
خواستم تا بروم در طلب رفته خویشیادم آمد رخ او، پای من از کار برفت
در دوید اشک چو باز آمدن خویش ندیددل بینداخت هم اندر ره و خونبار رفت
خون دل گر چه که بسیار برفت، اندک ماندصبر هر چند که بود اندک، بسیار برفت
باد خاری ز ره گلرخ من می آوردجانم آویخت دران خار و گرفتار برفت
هر چه از عقل فزون شد همه عمرم جو جواندر این غارت غم، جمله به یک بار برفت
گله کرد آن بت شیرین ز بر خسرو جستخله کرد آن گل نسرین زبر خار برفت