شمارهٔ ۱۷۹۴
چه بد کردیم کز ما برشکستی؟ز غم بر جان ما نشتر شکستی
روان شد گریه تا گیرد عنانتگذشتی و عنان را بر شکستی
مرا در طعنه خصمان فگندیبه سنگ ناکسان گوهر شکستی
تنم خستی و خونم نوش کردیچرا می خوردی و ساغر شکستی؟
دلم را خرد بشکستی به هجرانقوی بتخانه ای را در شکستی
چه شکل است این که دین را غارتیدی؟چه نازست این که هم، کافر، شکستی؟
چه بانگ پای اسپ است این که در وجد؟نوا در حلق خنیاگر شکستی؟
نگویم زلف کان دزد سیه رانکو کردی که پا و سر شکستی
گره محکم زدی بر جان خسروکه زلف عنبرین را بر شکستی