شمارهٔ ۹۸۷
دیده در خون سزای می بیندکان خط مشکسای می بیند
می رود مست و می بمیرد خلقکان رخ جانفزای می بیند
پای بر دیده می نهد وز شرمدیده بر پشت پای می بیند
گر چه فریاد می کند، سلطانکی به سوی گدای می بیند
کور بادا رقیب کت هر روزدر میان سرای می بیند
می کند بر دلم کرشمه بسیناز را نیز جای می بیند
جور رویت به هر که می گویمروی آن دلربای می بیند
دل که نشنید پند و عاشق شداینک اینک سزای می بیند
دیده من چهاست، اینکه دلماز چو تو خودنمای می بیند
از جفا سوی من نمی بینیمکن آخر خدای می بیند