گنج

شمارهٔ ۱۸۴۲

جان شیرین منی، ای از لطافت چون پریگر پری جان است، تو از جان شیرین خوشتری
گوییا بر آب حیوان برگ نیلوفر دمیدآن تن نازک به زیر فوطه نیلوفری
خواستم جورت بگویم، خوف دل بربست لبلیک رخ را چون کنم، دارد زبان زرگری
کافرا، تا چند تو خون مسلمانان خوریبار دیگر گر مسلمانی، بدین سو بنگری
دل ز من دزدیدی و کردی نهان در زیر چشمپس همی خواهی به خنده جان من بیرون بری
چون بدیدم چشم غلتانت، گزیدم پشت دستکعبتین آنجا دو چشم، اینجا عجب بازیگری
چشمهای من چو دریا گشت و لبها خشک ماندچون تو سلطان را چنین بد ملک خشکی و تری
سوز عاشق لطف معشوق است، بر پروانه نیستمنت شمع آنکه دادش دولت خاکستری
می کنی شوخی که، خسرو، جامه ها چندین مدرخویشتن را گو که چندین پرده دل می دری