شمارهٔ ۱۷۰۶
دلم در عشق جانان گشته پارهدل است آن شوخ را یا سنگ خاره
شبانگاه تو بر مه پاره آمدمرا در دل غم آن ماه پاره
کنار خود نمی بینم ز گریهکه نتوان دید دریا را کناره
چو بگشادم به گریه چشم دربارگشاد ابرو، پدپد آمد ستاره
دو بوسم داد دوش و تا به امروزخرابم زان شراب مست کاره
من و مستی و بدنامی و زین پسسگان رسوا و طفلان در نظاره
به عشقم چاره فرمایند یارانولی با یار بی فرمان چه چاره
نگارا، بگسلان سر رشته خودکه نتوان دوخت این دلهای پاره
اگر خون خورد خواهی، شیوه بگذارکه خسرو نیست طفل شیرخواره