گنج

شمارهٔ ۸۸۹

شبی که دلبرم از بام همچو ماه برآیدز جان سوخته ام صد هزار آه بر آید
به منزلی که گذشتی ز آب دیده ام، ای جانهزار لاله خونین ز خاک راه برآید
ز پرده چون به در آیی برای دیدن رویتهزار یوسف کنعان ز قعر چاه برآید
چه عشوه، و چه کرشمه، چه دلبریست که چشمت؟همه به مردم مسکین بیگناه برآید
ز حال خسرو مسکین نظر دریغ مفرماکه کار ما ز تو، ای جان، به یک نگاه برآید