شمارهٔ ۸۸۳
تا چین زلف بر رخ دلدار نشکندبازار حسن و رونق تاتار نشکند
گر یار بشکند دل ما را هزار باردانم بدین قدر که دل یار نشکند
ما را مباد توبه ز مستی و عاشقیتا جام عشق و کوزه خمار نشکند
زاهد، چرا ملامت مستان کنی، بگوتا عهد و توبه مردم هشیار نشکند
در عاشقی درست نباشد کسی که اوناموس خویش بر سر بازار نشکند
با زلف تست عهد دل ما و زینهاردر گوش او بگوی که زنهار نشکند
در پای بوس یار ز غوغای عاشقانسرها رود که گوشه دستار نشکند
گر آب خضر خواند لبت را خرد، چه شد؟نرخ گهر به طعن خریدار نشکند
خسرو ز زلف یار خلاصی طمع مدارتا این دل شکسته به یکبار نشکند