شمارهٔ ۱۳۷۳
ای به چشم تو خمار و خواب همدر لب تو انگبین جلاب هم
زلف مشکینت که دل دزدد در اوهست مشکل تاب چون بیتاب هم
در خیال روی و مویت هر شبیطالب شب می کنم مهتاب هم
دل گرفتار است چون خونخوار تستزانکه خون گیرا بود جلاب هم
بس که خوار است آب چشمم پیش توغرق آبم بر درت بی آب هم
چند چون بی رحمتان خواهیم کشتمهری آخر می کند قصاب هم
دین خسرو بین کز ابرو و رختشد دلش بتخانه و قصاب هم