شمارهٔ ۹۳۹
نه بخت آنکه به موی تو راه خواهم کردز خواب یا به خیالت نگاه خواهم کرد
چنین که جان به لب آمد مرا ز درد فراقشکیب سهل بود، چندگاه خواهم کرد
چو هیچ قصه شبهای مات باور نیستکنون ستاره و مه را گواه خواهم کرد
نمی رود ز من آن آفت نظر ترسمکه عمر در سر این یک نگاه خواهم کرد
بپوش چشم من و آب دیدگان امروزکه من نظاره آن کج کلاه خواهم کرد
گذر چه می کنی آخر به سویم، ای ساقیمکن که توبه عمرم تباه خواهم کرد
ز بهر آنکه نبینم برابرت سایهز دود سینه جهانی سیاه خواهم کرد
چرا مقابل روی تو می شود آخر؟مبین در آینه، جانا، که آه خواهم کرد
جفا که می رود امشب ز هجر بر خسروحکایت ار بزنم، صبحگاه خواهم کرد