گنج

شمارهٔ ۱۹۰۶

بدین صفت که تویی در زمانه، معذوریاگر به صورت زیبای خویش مغروری
دلم چو آینه صورت پرست شد، چه کنم؟به هر طرف که نظر می کنم تو منظوری
به بلبلان برسانید تا نفس نزنیدکه غنچه پای برون می نهد ز مستوری
مرا چو از تو اجازت به زندگانی نیستبه زیر پای تو جان می دهم به دستوری
ترا که شوق عزیزی نسوخت، کی دانی؟که چیست بر دل خسرو ز داغ مهجوری