شمارهٔ ۳۴۲
بهار غالیه در دامن صبا سوده ستبه بوستان ز گل و لاله توده بر توده ست
ز ششرم بخشش ابر آفتاب رخ بنهفتچنان که پیش کسی پیش روی بنموده ست
میان غنچه و گل هیچ کس نمی گنجدمگر صبا که بسی در میانشان بوده ست
بیار باده پیمانه گران، که به عمرکسی که باده نخورده ست، باد پیموده ست
بریز خون صراحی که این جهان صد خونبریخته ست که دستش گهی نیالوده ست