شمارهٔ ۸۰۳
باز گرفتار شد دل که درین سینه بودتازه شد اندر دل آن رخنه که دیرینه بود
دی که همی دید روی، آینه از صورتشاصل درون دلم نسخه در آیینه بود
دیدمی امروز باز تا بزیم بینمشزنده امروز خود زنده پارینه بود
مفلس دین و صلاح می روم از دهر، ازانکدزد به تاراج برد، هر چه به گنجینه بود
شب که به خنده زدی بر جگر من نمکقابل مرهم نماند داغ که بر سینه بود
دولت خسرو، که عشق در پی جانش نشستگوهر افزون بلا نرخ بلورینه بود