شمارهٔ ۱۲۴۹
تو سر مستی و من عاشق، بیا تا با تو در غلتمز دست لعل تو تا چند در خون جگر غلتم
بغلتم هر زمان در زیر پایت باز برخیزمچو رویت بنگرم بار دگر از پای در غلتم
چنان گشته ست حال عیش من از تلخی هجرانمگس بر من نیارد شست، اگر اندر شکر غلتم
سرشکم گفت در وقتی که می غلتید بر رویمچو مروارید غلتانم که بر بالای زر غلتم
به کار عیش در خون دو چشم خویش می غلتمچه بهتر زان بود خسرو که در کار دگر غلتم