شمارهٔ ۱۵۵۱
آن کلاه کج بر آن سرو بلند او ببینوان شراب آلوده لبهای چو قند او ببین
دل در آن زلف است، عذرش مشنو، ای باد صبامو به موی او به خود پیوند و بند او ببین
ای که می بافیش مو، آهسته تر کن شانه راریش دلها را به جعد چون کمند او ببین
هان و هان، ای چشم من، کاندر کمین آن رخیجان من، بر آتش سینه سپند او ببین
ای رقیب، ار می کشی اول دل من پاره کنداغهای خنجر بیدادمند او ببین
دل اسیر عشق شد، اقبال بخت من نگرسر فدای تیغ شد، بخت بلند او ببین
پیش من روزی سواره می گذشت، آهم بجستاینک اینک داغ بر ران سمند او ببین
جان من، مخرام غافل پیش هر درمانده ایناگهان آهی ز جان مستمند او ببین
پند خسرو شاهد ساقیست، هان تا نشنویخان و مان های خراب اینک ز پند او ببین