شمارهٔ ۱۵۵۲
صبح دولت می دمد یا خود رخ جانانست اینبوی گل می آید این یا بوی آن بستانست این
دیدم از خنده نمک ریزانش، گفتم «برکه باز»هم به خنده گفت «بهر سینه بریانست این »
ز آب چشم من گیاه مهر می روید مدامبنگر، ای نامهربان، تا چه عجب بارانست این
جانم از هجران برون رفته ست و می بینم ترادل گواهی می دهد با من که اینک آنست این
هر که دید آن صفحه رخسار، خواند الحمد و گفتالله الله آیتی از رحمت یزدانست این
رکن حق والای دین کاختر به تعظیم تمامپاش می بوسد گهی، دستوری سلطانست این
دی رسیده ارغنون عشرت شادی به دستداد خسرو را که خدمتگار خسرو خانست این