شمارهٔ ۱۸۳۷
باز بهر جان ما را ناز در سر میکنیدیده بیننده را هردم به خون تر میکنی
گر چو مویم میکنی، بهر عدم هم دولت استزانکه ره دورست و بار من سبکتر میکنی
آفتابی تو، ولی زآنجا که روز چون منیستکی سر اندر خانه تاریک من در میکنی
گفتی از دل دور کن جان را و هم با من بسازشرم بادت خویش را با جان برابر میکنی
میکنی آن خندهای تا ریش من بهتر شودباز خنده میزنی و آزار دیگر میکنی
ای بت بدکیش، چشم نامسلمان را بپوشدر مسلمانی چرا تاراج کافر میکنی؟
هر زمان گویی که حال خویش پیش من بگویآری آری، گفت خسرو نیک باور میکنی