شمارهٔ ۱۴۲۵
خراب کرد به یک بار خواب نرگس مستمخبر دهید به جانان که دل برفت ز دستم
ز بس که این دل خون گشته در دوید به چشممنایستاد دلم تا میان خون ننشستم
هزار شب رود و من به خواب چشم نبندمکنون چگونه ببندم که از نخست نبستم
مه من ار به تو بینم، «بت چه پرستی؟»چو دین به کار تو کردم، چگونه بت نپرستم؟
مشو به خشم که «در من تو کیستی که نبینی؟»گر آن گناه نبخشی، جوان و عاشق و مستم
مرا ز دوری بتان توبه داده بود عزیزیتو شوخ باز بر آن داشتی که توبه شکستم
نهاد داغ سگی پاسبان کوی تو بر منمن ار چه سگ نیم، اما برای داغ تو هستم
دهند پند که خسرو صبور باش که رستیاگر سخن به صبوری بود، بدان که نرستم