گنج

شمارهٔ ۱۶۰۹

ای شکل و بالایت بلا، از بهر جان مردمانبس کن ز جولان، ورنه شد از کف عنان مردمان
تا بر نخواهد آمدن ناگه ز کویت آتشیآگه نخواهد شد دلت ز آه نهان مردمان
بادی ز زلفت می وزد، جانی ز هر سو می بردکو آن که بودی پیش ازین سنگ گران مردمان
هر ذره از خاک درش، جانی دو سه گردش دوانیارب، چه سرگردانی است از بهر جان مردمان؟
پنهان سگم خواندی، خوشم، گیرم که ندهی لقمه ایباری به سنگی شاد کن سگ را میان مردمان
هر شب من و کنج غمت، گویند خلقی با توامآخر ز صد شب راست کن یک شب گمان مردمان
مردم که چشمی تر نکرد آن سنگدل، اکنون نگرسویت غریب مرده را، چشم روان مردمان!
آخر مسلمانیست این، آن غمزه را پندی بدهتاراج کافر تا به کی در خان و مان مردمان!
من بر در تو ناکسان، آخر همی بار آوردناخوانده، چون مهمان رود خسرو به خوان مردمان