شمارهٔ ۱۷۹۰
گرچه به هر سخن دلم از تن ربودهایبا این همه بگوی، که جانم فزودهای
چشمت به غمزه بردن دلها نمونهایستتا تو بدین بهانه چه دلها ربودهای!
رویت درون پرده و صد پرده چاک از اوشادی به روزگار کسی کِش نمودهای
بالین گردناک مرا طعنه میزنیجانا، به تکیهگاه غریبان نبودهای
آسان مگیر آه و دم سرد من، از آنکخردی و گرم و سرد جهان نآزمودهای
گفتی که خون به دست خودت ریز، ای رقیبشکرانه بر من است که از وی شنودهای
کی داند انده شب تنهانشستگان؟ای آن که مست در بر جانان غنودهای
ای مرغ آب، عربده دریات سهل بودپروانهوار سینه بر آتش نسودهای
بد گفت عاشقانت چنین کرد، خسروارنجه مشو که کِشته خود را درودهای