شمارهٔ ۱۸۲۷
نیست دلی که هر دمش آفت دین نمی شویمهر فزون نمی شود تا تو به کین نمی شوی
صد ستم و جفای تو یاد نمی کنم به دلهیچ فرامشم به دل، ای بت چین، نمی شوی
می نگری در آینه، من ز قرار می شومگر چه تو نیز می شوی، لیک چنین نمی شوی
از تو چنین که می رسد نور به ماه آسماندر عجبم که تو چرا ماه زمین نمی شوی!
جان کسان که می شود هر شبی ار به کین توخود دل تو نمی شود تا تو به کین نمی شوی
جور و جفا نبود بس، بر سکنات نیز شدباری از آن بتر مشو، گر به از این نمی شوی
آخر امید پای تو داشت سرم به خاک رهگیر که از کرشمه تو بر سر این نمی شوی
چون دل خسرو از غمت گوشه نشین غم شدهوه که تو هیچگه بر او گوشه نشین نمی شوی